در وا کن و به این قفس مرده جان بده
دیوارها و فاصله ها را تکان بده
ما را ز دست زندگی بی امان بگیر
ما را به دست حادثه ای ناگهان بده
تا باورت کنند ، چو فواره ای بلند
خود را به تشنگان تماشا نشان بده
بر هر چه قابِ پنجره ی رو به آفتاب
سهمی ز نور ، تکه ای از آسمان بده
" زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول "
این سفره های وا شده را آب و نان بده
( عبدالجبار کاکایی)
دلپذیری اکنون از خانه رخت میبندد، همراه با بادبادکهای کودکان ولگرد کوچه
در آسمان گم میشود "نیستی" و حجم اندوه آنقدر در خانه شکوفه میدهند و
میوه میدهند که ما را چارهای نیست که به کوچه پناه بریم دلسرد از خونبهای
خودم که ارزش یک سکهی حلبی را هم ندارد میخواهم ترا همچنان دوست
داشته باشم و حتی بوتههای گل سرخ را برای بهار آماده کردهام که در باغچه
بکارم شگفت از خورشید که هنوز بر ما میتابد و میخواهد انگورهای کال را
دعوت به رسیدن کند
تا انگورهای کال شراب شود
کو انگور
کو پاییز
کو شرابی که در زمستان باید رخ دهد
سه بار در زیر درختان برگْ ریختهی پاییزی معنی ترا یافتم - جوابی نداشتی
که بگویی سیبهای سرخ نشانهای از عمر ما نداشتند در کمین ما بودند که
ما را به تاراج برند
بسیار بیداری بود
بسیار خواب بود
روزهای جمعه ابر داشتیم
اما نمیتوانستیم
بیداری و خواب و ابر جمعه را
زندگی نام بگذاریم
پس خواب را انکار کردیم
پس بیداری را انکار کردیم
روزهای جمعه از خانه بیرون رفتیم
که ابر را نبینیم
چه حاصل
که عمر به پایان بود
و چای در غروب جمعه
روی میز سرد میشد.
( احمدرضا احمدی)
پلکی بزن که میکده ها را عیان کنی
داروغه های معرکه را مهربان کنی
هنگام آن رسیده که بی پرده بگذری
تا سالخوردگان جهان را جوان کنی
من با صدای پای تو پروانه می شوم
باور نکن بیا که شبی امتحان کنی
میخانه های خلوت شب را شلوغ کن
چرخی بزن که درد مرا زعفران کنی
آتش بپوش تا به زبانی که خاص توست
احوال سینه سوختگان را بیان کنی
ای ناگهان قاطع تکرار های تلخ
بنشین که ناگزیر مرا ناگهان کنی
(محمدسعید شاد)
مثل کبوتری که به او دانه میدهی
از دستهای خویش به او لانه میدهی
یا مثل آن دقیقهی سبزی که در قنوت
بالی به پرگشودن پروانه میدهی
یا مثل آنکسی که خراب نگاه توست
لحظه به لحظه دستش پیمانه میدهی
یا مثل آنکه بید پریشان باغ را
هدیه به دست باد سحر شانه میدهی
من نیز دلخوشم به جواب سلام خود
آیا جواب میدهیام یا نمیدهی؟
( امیر اکبرزاده)
بیا که بار دگر گل به بار می آید
بیار باده که بوی بهار می آید
هزار غم ز تو دارم به دل، بیا ای گل
که گل شکفته و بانگ هزار می آید
طرب میانه ی خوش نیست با منش چه کنم
خوشا غم تو که با ما کنار می آید
نه من ز داغ تو ای گل به خون نشستم و بس
که لاله هم به چمن داغدار می آید
دل چو غنچه ی من نشکفد به بوی بهار
بهار من بود آن گه که یار می آید
نسیم زلف تو تا نگذرد به گلشن دل
کجا نهال امیدم به بار می آید
بدین امید شد اشکم روان ز چشمه ی چشم
که سرو من به لب جویبار می آید
مگر ز پیک پرستو پیام او پرسم
وگرنه کیست که از آن دیار می آید
دلم به باده و گل وا نمی شود، چه کنم
که بی تو باده و گل ناگوار می آید
بهار سایه تویی ای بنفشه مو باز آی
که گل به دیده ی من بی تو خار می آید
ه. ا .سایه
