پیچ رادیو را میچرخانم

 

موجی جهان را به این سمت می آورد

 

با کودکان سقط شده

 

با شقیقه های سربی مردانی در بیراهه

 

کشتی ات را در آب بی انداز

 

تا ترازوها جفت هم بایستند

 

می ترسم از روزی که بیایی

 

من پیرزنی باشم

 

با پسری در لشکر دشمنانت

 

بی هیچ جفتی برای کشتی ات

 

می ترسم با آروزی روزی از عمرم که دراز باشد

 

آنقدر که بیایی

 

عصایم در دستهایت اژدهایی شود

 

تا ببلعد دهان آنانی که به حرفهایم خندیده بودند

 

تا عصایم را بر فرق زمین بکوبی

 

دریاها از حرکت بایستند

 

تو عبور کنی

 

و عیسی در پی ات مردگان را برخیزاند

 

و تاریخ به ۳۱۳ نیمه تقسیم شود

 

من باور ندارم تو با کشتی ات به تجارت جفت های دلار و

 

قاچاق اسلحه رفته باشی

 

هر روز که بیایی

 

با عصا که نه

 

حتی با صندلی های چرخدار

 

درب خانه که نه

 

آپارتمانی اجاره ای را به رویت باز خواهم کرد

 

حتی اگر تمام تهران کوچه ای باشد

 

به دنبالت

 

و جهان در موجهای دروغ زده غرق شده باشد

 

(سمانه عابدینی)

۱۳٩۳/٩/٢۳

 


آنسوتر از تمامی قـول و قرار ها

پاییـز را قدم زده ام بـی تو بارها

 

پاییز کوچه با دو سه تـا تاک ریخته

هی برگ برگ می تکد از شاخسارها

 

امروز جمعه، چندم آذر، خیال کن

داری قرار با من دل بیقرار...ها

 

یک تخت، تخت ساده چوبی، من و  تو و...

گنجشک های جاده چالوس، سارها

 

یک باغ در تصرف شوم کلاغ ها

یک کاج در محاصره ی قارقارها

 

قلیان و چای، طعم غزل بر لبان من

چشم تو،  شاه بیت همه شاهکارها

 

من جنگلم، به مخمل خورشید متهم

سر می کشند از در و دیوار، دار ها

 

من زنده ام هنوز ولی گوش کن، ببین

سر می رسند از همه جا لاشخوارها

 

یلدا ترین شب از شب گیسوی باغ را

می زخمم از چکاچک خـون انارها

 

بگذار عاشقـانه بمیرم به پـای تو

گردن بگیر مرگ مرا گـرچه دار ها....

 

ای گردباد خسته ی بی تکسوار! های!

گم کرده ایم رد تو را در غبارها

 

یک شـب بیا تو با چمدانی پر از سلام

در ازدحام مـبـهـم سوت قطـارها

 

بـاز آن نگاه مخملی نخ نمای را

چون گل بدوز بر تـن ما وصله دارها

 

ما خسـته ها، فنا شده ها، ور شکسته ها

ما بد قواره ها، یله ها، بـد بیار ها

 

***

امروز جمعه،  چندم آذر، خیال کن

هی چکه چکه می چکم از انتظارها

 

تو می رسی و هلهله  برپاست ماه من

دستی تکان بده به سرور چنارها

 

این کوچه باغ با دو سه تـا تـــاک ریخـته

هی برگ برگ می تکد از شاخسارها

 

این بیت ، سمتِ مبهمِ بارانِ دیرگاه

این کوچه را قدم زده ام بی تو بارها

 

( محمد حسین بهرامیان)

 

۱۳٩۳/٩/۱۱

 

او آمدنی است آمدن شایعه نیست

 

هی سینه به سینه این سخن شایعه نیست

 

گاهی ضربان های دلت را بشمار

 

می فهمی بوی پیرهن شایعه نیست

 

 

مهدی جهاندار

۱۳٩۳/۸/٢٠

 

او آمدنی است آمدن شایعه نیست

 

هی سینه به سینه این سخن شایعه نیست

 

گاهی ضربان های دلت را بشمار

 

می فهمی بوی پیرهن شایعه نیست

 

 

مهدی جهاندار

۱۳٩۳/۸/٢٠

 

رود آمده آب می برد از چشمت

انگور شراب می برد از چشمت

از ترس تو ماه پشت ابری پنهان

خورشید حساب می برد از چشمت

 

جلیل صفربیگی

۱۳٩۳/۸/۸