...حالا هزار چله ی بی چراغ از نشستن ماست
که ماه در غیبت بی زمان تو خواب موریانه می بیند
حالا هزار سال تمام از قرار موعود ما می گذرد
که گهواره های آن همه رویا مدفون گریه های من اند.
مگر همین دقیقه ی نزدیک به دوری از امروز ما نبود
که ما با هم از بارش بدمجال گریه سخن می گفتیم؟
مگر ندیدیم که پرنده از شدت پشیمانی آفتاب
پر خسته بر شاخه سار خیس
خواب آرامش آسمان می دید؟
پس چرا نیامدی؟!
پس چرا باران آمد و تو نیامدی؟!
دارد باران می آید
باران دارد به خاطر سنگ مزار من و
عریانی گریه های تو می بارد.
( سید علی صالحی)
ای از بهشت باز دری پیش چشم تو!
افسانه ای ست حور و پری پیش چشم تو
صورتگران چین همه انگار خوانده اند
زیباشناسی نظری پیش چشم تو
باید به جای نرگس و مستی بیاوریم
تصویرهای تازه تری پیش چشم تو
"زین آتش نهفته که در سینه ی من است"
خورشید، شعله... نه. شرری پیش چشم تو
هرشب ز چشم تو نظری چشم داشتیم
دارد دعای ما اثری پیش چشم تو؟
چیزی نداشتم که کنم پیشکش، به جز
دیوان شعر مختصری پیش چشم تو
(قیصر امین پور)
مانده یک شهر شعر بی مردم، درد پنهانی غزل برخیز!
باز ویران کن این دل تنگم حس ویرانی غزل برخیز!
مانده ام منتظر که می آیی، منم و کوله بار تنهایی
لحظه ها می روند با سرعت به شتابانی غزل برخیز
رفته از یاد دفترم چندی ست حس زیبای شعر شهرآشوب
آشتی ده مرا و شعرم را و به مهمانی غزل برخیز
حرف هایم عریب و تاریکند بوی نمناک کهنگی دارند
تو بیا با تبسمی شیرین به چراغانی غزل برخیز
مثل یک بغض در گلو بشکن و بگو حرف خویش را با من
منم و این زبان که شد الکن حرف پایانی غزل برخیز
(ساغر سلمانی نژاد)
که بیقرار توام عشق!
این قرار نبود
که صبر چاره ی این حد از انتظار نبود
به هر طرف که دلم رفت باز آمد و گفت
مدور است جهان ، فرصت فرار نبود
گذشته بود زمستان ، نگاه فروردین-
رسیده بود به باران ولی بهار نبود
... هوا هوای سفر بود بی خبر رفتی
خبر صدای کلاغان قار قار نبود
صدا سکوت مرا برده بود تا سرداب
صدا به شکل خودم شد صدای یار نبود
دلم به خلوت تابوت رفت ، دلتنگم
برای گل ، گل سرخی که در مزار نبود
کسی که از نفس افتاده بود می خندید
به آب زد نفسی را که بی گدار نبود
