تا نفسگیرم نکرده گریه های این غروب

سرخی آفاق را از چشمهای من بروب

گم شوم شاید شبیه وعده ی دیدار در

بادهای بی شمال و آسمان بی جنوب

هیچ بیداری شبیه رسم این دیدار نیست

نیم شب هایی که می بینم تو را در خواب ، خوب

نیم شب هایی که ماه از حسرت دیدار تو

می کند در نقره زار خواب های من رسوب

قحطسال عشق هم آمد عزیزا ! پس چه شد

خرمن آن وعده هایی را که دادی خوب ، خوب؟

بی تو نه چاهی نه راهی نه خدایی مانده است

آه تنها کعبه ای دارم که از سنگ است و چوب

ای غم یوسف که در دل پادشاهی می کنی!

سر به این سینه به این دیوار زندان کم بکوب

غیب و پیدا هرچه باشی من می آموزم تو را

اِنّ ربّی یَقذِفُ بالحقِّ علّامُ الغُیوب*

 

 

 

 

*سوره سبا آیه 48

 

سودابه مهیجی

۱۳٩٤/۱۱/۱۳

 

 

او می آید

با جیب های همیشه پر از نمی داند چقدر دستمال مچاله که

اشک های پنهانی را از برند

و چند دانه پسته ی بسته که مردان را نامید می کند گاهی

می آید ،می ریز روی میز ، روزهای تمام  کرده با خودش:

چند پسته ی ناامید

چند هسته خرمای دور

کمی خستگی از شانه های پیامبران دور اورده است

و چند دعای از یاد رفته برای سراسر راه.

او می آید با مردمانی که از سکوت و دعایش می گذرند

بی چتری گاهی

بی دعای راهی گاهی

...

 

(هیوا مسیح)

۱۳٩٤/۱۱/۱۳

 

عشق، تقویم بی انتهایی است

برگ‌هایش

رنگ قرمز ندارد

عشق، هر روز، شنبه ست

جمعه هرگز ندارد.

 

(سید علی میرافضلی)

 

۱۳٩٤/۱۱/۱۳

 

 

چون سیب رسیدهای

 

رهاشده در رویا

 

با رود میروم

 

کاش               

 

شاخهای که از آب میگیرم

 

دست تو باشد.

 

 

(شمس لنگرودی               (  

 

۱۳٩٤/۱۱/۱۳

 

پریشان می شوم

برای مرور تو

که در یک واژه پنهان شده است.

در انتهای این شب

به قدر حوصله

برای روزمرگی

چیزی بگذار

و رنج آسمان را خالی کن.

چشم می چرخانم

به شرق دنیا

که پر از غم هایی ست

برای نگفتن.

چشم می چرخانم

تا گریزگاهی برای گریه

پیدا کنم.

 

( ملیحه سیف آبادی)

 
۱۳٩٤/٥/٢۸