پریشان می شوم

برای مرور تو

که در یک واژه پنهان شده است.

در انتهای این شب

به قدر حوصله

برای روزمرگی

چیزی بگذار

و رنج آسمان را خالی کن.

چشم می چرخانم

به شرق دنیا

که پر از غم هایی ست

برای نگفتن.

چشم می چرخانم

تا گریزگاهی برای گریه

پیدا کنم.

 

( ملیحه سیف آبادی)

 
۱۳٩٤/٥/٢۸

 

●این شعرها که بوی سکوت می دهند

از غیبت لب های توست

کلمات

مثل زنجره های خشکیده ی تابستانی

از معنا خالی شدند

و در انتظار مورچه هایند

توشه بار زمستانی شان را

در حفره ی تاریک خالی کنند –

اندوهی که سرازیر می شود

در سینه ی خاموش من.

 

(شمس لنگرودی)

۱۳٩٤/۳/٢٢

 

از همین خانه که حالا گله برمی‎خیزد

لحظه آمدنت هلهله برمی‎خیزد

شوق پیوستنمان ریشه گرفته است چه باک 

اگر اینسان تبر فاصله برمی‎خیزد

معجزه نیست ، فقط زورق تو دیده شده است 

رو به دریا اگر این اسکله برمی‎خیزد 

بی‎گمان بوی حضور تو به ذهنم خورده است 

کز درخت غزلم چلچله برمی‎خیزد

تو خود عشقی و من منتظرت می‎مانم 

هرچه هست از دل این مسئله برمی‎خیزد

با زبانم چه بگویم که دهان زخمم

باز مانده است و از او هلهله برمی‎خیزد

 

(محمدرضا رستم پور)

۱۳٩٤/۳/٢٢

 

 

آن‌جا که شعر در کف نامردمان رهاست،

موعود من! صدای تو عاشق‌ترین صداست

این جغدهای خفته، که آواز شوم‌شان

در ژرفنای تیره و خاموش شب رهاست،

باور نمی‌کنند که چشمان روشنت

دیری‌ست قبله‌گاه تمام ستاره‌هاست

من می‌شناسمت، دل غمگین و خسته‌ات

با درد با غرور ترک‌خورده، آشناست،

آری تو آن درخت کریمی که دست‌هات

عمری‌ست آشیانه‌ی گرم پرنده‌هاست

آخر چگونه در گذر بادهای تند

می‌ایستی که قامت سبز تو تا خداست؟

من از هجوم دشنه‌ی شب زخم خورده‌ام

پس مرهم نگاه اهورایی‌ات کجاست؟
 
( انسیه موسویان )
۱۳٩۳/۱٢/۱۸
 
حریر نور غریبش، بر این رواق می‌افتد

اگر چه ماه شبی چند در محاق می‌افتد

تو «باید»ی و یقینی، نه اتفاقی و «شاید»

تو سرنوشت زمینی، که اتفاق می‌افتد

تو «ماه»ی و شده فواره برکه‌ای به هوایت

بگو نمی‌رسد... آیا از اشتیاق می‌افتد ؟!

به روی طاقچه گلدان تازه می‌نهم اما

به هر دقیقه گلی گوشه اتاق می‌افتد

بهار می رسد اما، چه فرق می‌کند آیا

برای شاخه ی خشکی که در اجاق می‌افتد ؟


محمد مهدی سیّار
۱۳٩۳/۱٢/۱۸