آن‌جا که شعر در کف نامردمان رهاست،

موعود من! صدای تو عاشق‌ترین صداست

این جغدهای خفته، که آواز شوم‌شان

در ژرفنای تیره و خاموش شب رهاست،

باور نمی‌کنند که چشمان روشنت

دیری‌ست قبله‌گاه تمام ستاره‌هاست

من می‌شناسمت، دل غمگین و خسته‌ات

با درد با غرور ترک‌خورده، آشناست،

آری تو آن درخت کریمی که دست‌هات

عمری‌ست آشیانه‌ی گرم پرنده‌هاست

آخر چگونه در گذر بادهای تند

می‌ایستی که قامت سبز تو تا خداست؟

من از هجوم دشنه‌ی شب زخم خورده‌ام

پس مرهم نگاه اهورایی‌ات کجاست؟
 
( انسیه موسویان )
۱۳٩۳/۱٢/۱۸
 
حریر نور غریبش، بر این رواق می‌افتد

اگر چه ماه شبی چند در محاق می‌افتد

تو «باید»ی و یقینی، نه اتفاقی و «شاید»

تو سرنوشت زمینی، که اتفاق می‌افتد

تو «ماه»ی و شده فواره برکه‌ای به هوایت

بگو نمی‌رسد... آیا از اشتیاق می‌افتد ؟!

به روی طاقچه گلدان تازه می‌نهم اما

به هر دقیقه گلی گوشه اتاق می‌افتد

بهار می رسد اما، چه فرق می‌کند آیا

برای شاخه ی خشکی که در اجاق می‌افتد ؟


محمد مهدی سیّار
۱۳٩۳/۱٢/۱۸

 

به ذهن جاده می ریزم خیال رد پایم را

طنین شیهه ی رم کرده ی اسب صدایم را

شنیدم نیمه شب از مشرق این جاده می آیی

و من می آورم تا زیر پایت، چشم هایم را

شبیه گردبادی در غرور خویش می پیچم

به دستت می سپارم بغض در آتش رهایم را

میان این همه فرعون های خسته از طغیان

به موسای نگاهت می دهم دست عصایم را


جنون آتش شعری مرا در خود نمی پیچد
 
به دست باد خواهم داد زلف نعره هایم را

مرا از وحشت چشمان تاتاری نترسانید

که من بر دسته شمشیر پیچیدم دعایم را


غرور باغتان در شعله های سرخ خواهد سوخت
 
همین امشب اگر فریاد بردارم خدایم را...	
 
 
 
خدیجه رحیمی
۱۳٩۳/۱٢/۱۸

 

زیبایی تو را به تماشا نشسته است

امشب که رو به روی تو دریا نشسته است

با شور زائرانه خود دست می کشد

بر جای پای تو که به شنها نشسته است . . .

در جزرومدّ جاذبۀ ماه روی تو

نه دست پس کشیده، نه ازپا نشسته است

آنقدرازتوخوانده که درشهرزیرآب

نام تو برزبان پری ها نشسته است

از قلعه های منهدم ماسه ای بپرس

ـ این بی قرار،یک نفس آیا نشسته است؟

... سرمی رسد سپیده وفردا به جای تو

دشت عطش مقابل دریا نشسته است

 

( امیر مسعود حسینی )

 

 

 

۱۳٩۳/۱٢/۱۸

 

ﺑﺎ ﺧﺎﻟﻜﻮﺏ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎ

ﺑﺮ ﺗﺎﺭﻳﻜﯽ ﺩﺳﺖ ﻫﺎ

ﻋﺎﺑﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺗﻮ ﺑﺎﻝ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ

ﻣﯽ ﺁﻳﻨﺪ
ﺗا ﺩﺭ ﺣﻴﺎﻁ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮ

ﮔﻞ ﻫﺎﯼ ﭘﮋﻣﺮﺩﻩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻜﺎﺭﻧﺪ

ﻭ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺭﺍﻫﯽ ﻣﯽ ﺭﺳﯽ

ﻛﻪ ﭘﺮﻳﺸﺎﻧﯽ ﺩﻭﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ...

ﺗﻮ ﺍﻳﻨﻬﻤﻪ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﺍﻳﻨﻬﻤﻪ ﺩﻭﺭ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ ﺭﺳﻴﺪﯼ !

ﭘﺲ ﭘﻠﻚ ﻫﺎﻳﻤﺎﻥ ﺑﻮﺩﯼ، ﻭ ﺩﻳﺪﻩ ﻧﻤﯽ ﺷﺪﯼ !

ﺩﺭﻫﺎﻳﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﻦ

ﻣﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﻳﻢ

ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﻣﺎ ﺭﺍ ﭘﻴﺶ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ

ﻣﺎ ﻣﯽ ﺁﺋﻴﻢ

ﺗﺎ ﺟﺎﯼ ﻭﺍﮊﻩ ﻧﺎﺭﻧﺞ ﻧﺎﺭﻧﺞ

ﻭ ﺟﺎﯼ ﻫﻮﺍ ﻫﻮﺍ ﺑﻨﺸﺎﻧﻴﻢ

ﻭ ﺩﺭ ﺷﻌﺮﯼ ﺯﻧﺪﻩ ﺷﻨﺎﻭﺭ ﺑﺎﺷﻴﻢ ...

ﺗﻮ ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﺣﺮﻓﯽ

ﻛﻪ ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﺑﺮﮒ ﻫﺎﯼ ﺑﻬﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﻣﯽ ﺁﺭﻧﺪ

ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﻧﺎﻧﯽ

ﻛﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺟﻨﮕﯽ ﺷﻮﻡ

ﺍﺯ ﺗﻨﻮﺭ ﺩﻫﻜﺪﻩ ﺍﯼ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﻧﺎﻣﯽ

ﻛﻪ ﺑﺮ ﺑﭽﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻳﻢ ...

ﺩﺭ ﻫﺎﻳﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﻦ

ﻣﺎ ﻣﯽ ﺁﺋﻴﻢ

ﺑﺎ ﻋﻜﺲ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺗﻮ

ﺩﺭ ﺟﻴﺐ ﭘﺎﺭﻩ ﻣﺎﻥ

ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻛﻪ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﻳﻢ

ﺗﻮ ﺟﻮﺍﻥ ﺗﺮ ﻭ ﺯﻳﺒﺎﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ

ﺩﺭﻫﺎﻳﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﻦ

ﻫﺮ ﭼﻪ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﻛﻒ ﻣﺎﻥ

ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮﺳﺖ

ﺍﯼ ﺁﺯﺍﺩﯼ

 

 

(شمس لنگرودی )

۱۳٩۳/۱۱/۱٧