من در انتظار جمعه نیستم

 

من در انتظار شنبه ام

 

شنبه ای که آفتاب

 

با اجازه ی تو سر زند ...

 

حمیدرضا شکارسری

۱۳٩۳/٤/٢٩

 

دلم امروز گواه است کسی می‌آید


حتم دارم خبری هست، گمانم باید...

 

فال حافظ هم هر بار که می‌گیرم باز

 

«مژده ای دل که مسیحا نفسی...» می‌آید

 

ماه در دست به دنبال که این‌گونه زمین

 

مست، می‌گردد و یک لحظه نمی‌آساید؟!

 

باید از جاده بپرسم که چرا می‌رقصد

 

مست موسیقی گامی شده باشد شاید!

 

گله کم نیست ولی لب ز سخن خواهم بست

 

اگر آن چهره به لبخند لبی بگشاید

 

 

محمد‌مهدی سی‍ّار

 

 

۱۳٩۳/٤/٢٩

 ای خوب! بی تو بر دل من بد گذشته است

 

 بیتابی جهان من از حد گذشته است

 

 تنهایی جهان من ای مهربان ترین

 

از نامه و سلام مجدد گذشته است

 

 وقتی که می نویسمت احساس میکنم

 

از دفترم شمیم محمد گذشته است

 

 هرجمعه از دل همه چون تیر، جمله ی

 

:-این جمعه هم سوار نیامد -گذشته است

 

 چاقوی خلق پیرشد و نذر پینه بست

 

هرجشن بی عنایتتان بد گذشته است

 

تعجیل کن که سایه ی ننگین فتنه باز

 

از سامراو زخم دو گنبد گذشته است

 

 

     مرتضی حیدری آل کثیر

۱۳٩۳/٤/٢٩

 

چشم ما  به در مانده بی خبر، وعده ی اجابت به ما بده

 

مسند بزرگی از آن تو ، ذرّه ای کرامت به ما بده

 

عشق اگر ولایت به ما دهد،  پیر ما و سلطان ماست او

 

خرقه ی خلافت  که داده ای، خرقه ی لیاقت به ما بده

 

ما کجا و شرح بیان تو، ای خوشا تماشای جان تو

 

هیبت و کرامت از آن تو ، جلوه ی جلالت به ما بده

 

صبح و شام مان سر نمی شود، حال و روز دیگر نمی شود

 

سهمی از عدالت که داده ای ، سهمی از عبادت به ما بده

 

درد را به ما تحفه داده ای، اشک را به ما هدیه کرده ای

 

داغ تازه ای داده ای به دل ، درد بی نهایت به ما بده

 

یارب این دو روز بقا گذشت، فرصت نماز و دعا گذشت

 

تاب این جهان را نداشتیم، طاقت قیامت به ما بده

 

بشکن این طلسم شکسته را باز باز کن قفل بسته را

 

خنده ی جسارت که داده ای، گریه ی ندامت به ما بده

 

 ما سیاه پوش غم خودیم ، زخم خورده ی مرهم خودیم

 

در عزای خود گریه می کنیم ، مرده ایم ، طاقت به ما بده

 

شب رسید و گیسوی درهمت، گم شدیم در کوچه ی غمت ،

 

کشتگان زلف خم توایم ، رخصت زیارت به ما بده

 

 

علیرضا قزوه

 

۱۳٩۳/٤/٢۱

 

همیشه همین است

 

دستی دراز می شود

 

و مرا می برد

 

بر می گرداند در کوچه ای و رها می کند

 

غرق ضربات شادی.

 

این خون است بر پیراهن من

 

خون انار اناالحقی که از سعادت بسیار فوران میزند.

 

خونی که عطر تو را شنیده و بیرون میزند

 

                                     که تو را ببیند.

 

همیشه همین است

 

دستی دراز می شود

 

و مرا می برد

 

اناالحق می گوید

 

و مرا می کشد.

 

 

 

شمس لنگرودی

۱۳٩۳/٤/٢۱