یک نفر باید بیاید ، یک نفر خورشید

تا بباراند طلوع بیشتر ، خورشید

می دمد از زمهریری سخت ، شعر من

با ظهور مهربانی های در خورشید

از دل خاکستر تقویم می آید

با دخیل واژه های شعله ور ، خورشید

حس باران بر زمین نسل های چاک

التیام ریشه های محتضر ، خورشید

تیغ سوگ گردن دژخیم در کابوس

بسته بر توصیف ادراک کمر ، خورشید

ناگهانِ سهمِ بودن در افول اشک

میزند تندیس ها را با تبر ، خورشید

آیه آیه با حلول سوره های روح

می نشیند در حضور خشک و تر خورشید

می وزد تکثیر ماه از دامن میخک

میرسد با قاصدک ها همسفر ، خورشید

می شناسم شیهه ی اسب سفیدش را

یک نفر باید بیاید ... یک نفر خورشید...

 

( بهروز وندادیان )

۱۳٩٤/۱۱/٢۸

 

می آیی از صبح طراوت های کندو

 

با عطر روح تازه در مقیاس جادو

 

محدوده ی نبض جنون در من بر آتش

 

از جذبه ی گیرای با تو ، چشم آهو

 

امروز تو زیباتر از دیروز و هر روز

 

با ململ پیچیده در گلهای شب بو

 

تاج سفید ماه بر پیشانی تو

 

خورشید پیش چشم تو تا کرده زانو

 

هول کنار سایه ها یک نیمه ی مرگ

 

پاشیده پشت سایه ها نیمی هیاهو

 

در من رسوب تلخ یک احساس مرموز

 

چیزی شبیه انعکاسی خفته در او

 

آواری از یک بیقراری توی تکرار

 

پل می زند در بی تو بودن های این سو

 

( بهروز وندادیان )

۱۳٩٤/۱۱/٢٧

 

نه چنان، که با تو نشسته، به کنار سایه اسیرم
به کسی نکرده دلم خو، که اسیر دایه‌ی پیرم

نه هنوز مثل پریشب، که بدون قصه بمانم
نه هنوز مثل از این پس؛ که به عشق تازه اسیرم!

منم و دلی که نگوید، به هوای خاطره مانده
منم و غمی که نباید، غزلی بهانه بگیرم
* *         
سخنی، تبسم جاری! که سکوت درد زمین است
چه شود حوالی عشقت، نفسی گرفته، بمیرم

تو بگو که در دل‌هامون، به کنار خیمه‌ی مجنون
غم و سرنوشت خودم را، چه کنم، اگر نپذیرم!

 

سید علی اصغر موسوی

 
 
 
 
۱۳٩٤/۱۱/٢٥

 

تا نفسگیرم نکرده گریه های این غروب

سرخی آفاق را از چشمهای من بروب

گم شوم شاید شبیه وعده ی دیدار در

بادهای بی شمال و آسمان بی جنوب

هیچ بیداری شبیه رسم این دیدار نیست

نیم شب هایی که می بینم تو را در خواب ، خوب

نیم شب هایی که ماه از حسرت دیدار تو

می کند در نقره زار خواب های من رسوب

قحطسال عشق هم آمد عزیزا ! پس چه شد

خرمن آن وعده هایی را که دادی خوب ، خوب؟

بی تو نه چاهی نه راهی نه خدایی مانده است

آه تنها کعبه ای دارم که از سنگ است و چوب

ای غم یوسف که در دل پادشاهی می کنی!

سر به این سینه به این دیوار زندان کم بکوب

غیب و پیدا هرچه باشی من می آموزم تو را

اِنّ ربّی یَقذِفُ بالحقِّ علّامُ الغُیوب*

 

 

 

 

*سوره سبا آیه 48

 

سودابه مهیجی

۱۳٩٤/۱۱/۱۳

 

 

او می آید

با جیب های همیشه پر از نمی داند چقدر دستمال مچاله که

اشک های پنهانی را از برند

و چند دانه پسته ی بسته که مردان را نامید می کند گاهی

می آید ،می ریز روی میز ، روزهای تمام  کرده با خودش:

چند پسته ی ناامید

چند هسته خرمای دور

کمی خستگی از شانه های پیامبران دور اورده است

و چند دعای از یاد رفته برای سراسر راه.

او می آید با مردمانی که از سکوت و دعایش می گذرند

بی چتری گاهی

بی دعای راهی گاهی

...

 

(هیوا مسیح)

۱۳٩٤/۱۱/۱۳