سلام وارث تنهای بی نشانی ها!

خدای بیت غزل های آسمانی ها!

 

نیامدی و کهنسال‌هایمان مُردند

در آستانهٔ مرگ‌اند نوجوانی‌ها

 

 

چقدر تهمتِ ناجور بارمان کردند

چقدر طعنه که: ((دیوانه‌ها! روانی‌ها!

 

کسی برای نجات شما نمی‌آید

کسی نمی‌رسد از پشتِ نُدبه‌خوانی‌ها))

مسیحِ آمدنی! سوشیانس! ای موعود!

تو ـ هر که هستی از آن‌سوی مهربانی‌ها!

 

بگو به حرف بیایند مردگانِ سکوت

زبان شوند و بگویند بی‌زبانی‌ها

 

هنوز پنجره‌ها باز می‌شوند و هنوز

تهی است کوچه از آوازِ شادمانی‌ها

 

و زرد می‌شوند و دانه‌دانه می‌افتند

کنار پنجره‌ها برگِ شمعدانی‌ها

پانته‌آ صفایی بروجنی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گاهی اگر با ماه صحبت کرده باشی

از ما اگر پیشش شکایت کرده باشی

گاهی اگر در چاه مانند پدر آه

اندوه مادر را حکایت کرده باشی

گاهی اگر زیر درختان مدینه

بعد از زیارت استراحت کرده باشی

گاهی اگر بعد از وضو مکثی کنی تا

آیینه یی را غرق حیرت کرده باشی

در سال های سال دوری و صبوری

چشم انتظاری را شفاعت کرده باشی

حتی اگر بی آن که مشتاقان بدانند

گاهی نمازی را امامت کرده باشی

یا در لباس ناشناسی در شب قدر

از خود حدیثی را روایت کرده باشی

یا در میان کوچه های تنگ و خسته

نان و پنیر و عشق قسمت کرده باشی

پس بوده یی و هستی و می آیی از راه

تا حق دل ها را رعایت کرده باشی

پس مردمک های نگاه ما عقیم اند

تو حاضری بی آن که غیبت کرده باشی!

نغمه مستشار نظامی

 

 

 

 

 

 

۱۳۸٩/٥/٢٠


 بگذر شبی به خلوت این همنشین درد


تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد

 

خون می رود نهفته ازین زخم اندرون

 

ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد

 

این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت

 

داغ محبت تو به دلها نگشت سرد

 

من بر نخیزم از سر راه وفای تو

 

از هستی ام اگرچه برانگیختند گرد

 

روزی که جان فدا کنمت باورت شود

 

دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد!

 

ساقی بیار جام صبوحی که شب نماند

 

وان لعل فام خنده زد از جام لاجورد

 

بازآید آن بهار و گل سرخ بشکفد

 

چندین منال از نفس سرد و روی زرد

 

در کوی او که جز دل بیدار ره نیافت

 

کی میرسند خانه پرستان خوابگرد

 

خونی که ریخت از دل ما سایه ! حیف نیست

 

گر زین میانه آب خورَد تیغِ هم نبرد

 

ه. ا . سایه

 

 


۱۳۸٩/٥/٧