به باز آمدنت چنان دلخوشم

 

که طفلی به صبح عید ، پرستویی به ظهر بهار

 

و من به دیدن تو

 

چنان در آینه ات مشغولم

 

که جهان از کنارم می گذرد

 

بی آنکه سر برگردانم

 

در فصلهای خونین هم

 

می توان عاشق بود

 

به قمریان عاشق حسد می ورزم

 

که دانه بر می چینند

 

و به ستاره و باران که بر نیمرخ مهتابی ات بوسه میزنند

 

و به گلی که با اشاره ی تو می شکفد

 

در فصل های خونین هم

 

می توان عاشق بود.

 

مگر از راه در رسی

 

مگر از شکوفه سر بر زنی

 

مگر از آفتاب درآیی

 

وگرنه روزتابوتی ست بر شانه های ابر

 

که مارا به افق های ناپیدا می سپارد

 

و عشق آهوی محتضری ست

 

که سر بر شانه های باران می گذارد

 

بیا !

 

با اندامی از آتش بیا!

 

و جلوه ای از آذرخش

 

هیهات

 

من کجا باز بینمت ای ستاره ی روشن!

 

که بی تو

 

تا شبگیر پیر میشوم

 

چندان که بازآیی

 

ستاره ها همه عاشق می شوند

 

و جوانی در باران از راه میرسد...

 

(( علی باباچاهی))

۱۳۸٩/٦/۱٥