تو


روزهای با شفقت از من یاد می کنی


فاصله ی ما هزاران کیلومتر است

 

صبح ها آتشی می افروزم

 

در کنار گرمی اندک آتش

 

بادرا در صنوبرها شاهد هستم

 

آتش رهایم نمی کند

 

در کنام می ماند

 

تا خاکستر شود

 

در خاکسترها که تا غروب سرد می شوند


به دنبال لبخند ناب تو هستم


چنین عمرم را می گذرانم

 

مرا نه شکوه است نه گلایه

 

قلبم اگر یاری کند برگ های زرد پاییزی را

 

شماره می کنم که دارند از پاییز جدا می شوند و

 

به زمستان متصل می شوند

 

برای زیستن هنوز بهانه دارم


من هنوز می توانم به قلبم که فرسوده است


فرمان بدهم که تو را دوست داشته باشد


به قلبم فرمان می دهم


میوه های زمستانی را برای تابستان


ذخیره کنند


تا تو در تابستان از راه برسی

 

سبدهای میوه را که وصیتنامه ی من است

 

از زمین بی برکت و فرسوده برداری

 

از قلب بیمارم

 

می خواهم تا آمدن تو بتپد...

 


( احمدرضا احمدی)

۱۳٩٠/۱٠/۱٧