من از همان اولِ باران بی خبر ،

 

که ناگهان کوچه تا انتهای گفت و گوی گریه خلوت شد

 

جوری غریب دلم روشن بود

 

که سر انجام یکی از همین روزهای رهگذر

 

دوباره به خواب خانه برخواهی گشت.

 

 

 

من از قدیم،

 

قدیمِ همان اوقات آشنا

 

اوقات آشنای علاقه را می شناختم

 

من می دانستم که تو باید به عمد

 

گلدان خالی خانه را با خود برده باشی

 

اما درگاه خانه هنوز

 

به روی رویا و گریه های مخفی باز است!

 

من این همه عمری ست

 

که زیر طاق های شکسته خوابیده ام ری را...

 

 

 

من از همان اولِ باران بی خبر

 

جوری غریب دلم روشن بود

 

که سر انجام یکی از همین روزهای رهگذر

 

قاصدی خیس از دو دیده ی دریا می آید

 

و صاف از سمت روسری های مانده بر  بند رخت

 

به جانب آفتاب آسوده در خواب ابر اشاره خواهد کرد،

 

باید برای ما – نبیرگانِ غمگین ترین ترانه ها-

 

خبر خیری آورده باشد...

 

قاصدی خیس از دو دیده ی دریا

 

که شبی دور

 

چراغی از ردیف رویاها ربوده بود.

 

 

 

من از همان اولِ باران بی خبر

 

می دانستم زیر بارانی بلندش

 

دو شب بوی تازه و

 

چند کلوچه ی قند و

 

پاکت  نامه ای دارد.

 

 

 

من از قدیم

 

قدیمِ همان اوقات آشنا ،

 

اوقات آشنای علاقه  را  می شناختم.

 

 

 

می دانم

 

خبر خیری خواهد رسید.

 

 

 

( سید علی صالحی )

۱۳٩٢/٧/۱