این پرهای طاووس مرا گستاخ می کند

 

تا پس از یخبندان برف ها و آب شدن برف

 

در بهار تو را صدا کنم

 

چه سالیان درازی از گوشه ی پنجره ها

 

حتی از پنجره های بیمارستان زمین را نگاه می کردیم

 

که شاید تو از وهم و سیلاب های جاری تخیل

 

به زمین بازگردی و بوته های اطلسی را

 

آب دهی

 

ما تهی دست و ناچار فقط قادر بودیم

 

تکه نانی بخریم

 

ما نمی توانستیم

 

قادر نبودیم بوته های اطلسی را

 

برای تو ذخیره کنیم که تو روزی به زمین بازگردی

 

سبزها

 

زردها

 

قرمزها

 

رخ دادند ، بر چهره ی ما آوار شدند اماخبری

 

از تو نبود

 

در آرامش شبانه ی شب بوها

 

گاهی صدای پایی در راهرو شنیده میشد

 

سراسیمه در را می گشودیم

 

که شاید این سفر بی انتهای تو پایان پذیرفته است

 

ما همیشه محصور در تعجب و جمعه و ستیز بودیم

 

کاش آمده بودی

 

شهادت میدادی که ماهنوز تو را

 

خواب می بینیم.

 

( احمدرضا احمدی )

۱۳٩٠/۳/٢۱