می آیی از صبح طراوت های کندو

 

با عطر روح تازه در مقیاس جادو

 

محدوده ی نبض جنون در من بر آتش

 

از جذبه ی گیرای با تو ، چشم آهو

 

امروز تو زیباتر از دیروز و هر روز

 

با ململ پیچیده در گلهای شب بو

 

تاج سفید ماه بر پیشانی تو

 

خورشید پیش چشم تو تا کرده زانو

 

هول کنار سایه ها یک نیمه ی مرگ

 

پاشیده پشت سایه ها نیمی هیاهو

 

در من رسوب تلخ یک احساس مرموز

 

چیزی شبیه انعکاسی خفته در او

 

آواری از یک بیقراری توی تکرار

 

پل می زند در بی تو بودن های این سو

 

( بهروز وندادیان )

۱۳٩٤/۱۱/٢٧