به دنبال تو می گردم که با فانوسِ باران ها


به دنبال تو می گردند این شب ها، خیابان ها

 

به دنبال تو می گردم، همانطوری که می گردند

 

پی یک قطره باران چشم های باز گلدان ها

 

چقدر این روزها جای تو در هر کوچه ای سبز است!

 

چقدر این روزها سبزند در این شهر میدان ها!

 

تمام جوجه ها از تخم هاشان سر درآوردند

 

ترک خورده ست در این سرزمین دیوار زندان ها

 

حیاط خانه ها کم کم پر از گنجشک خواهد شد

 

پرستو خانه خواهد ساخت زیر سقف ایوان ها

 

یخ دریاچه هر شب تردتر، هر روز نازک تر

 

به زودی باز می گردند، قوها و پلیکان ها!

 

 

 

پانته آ صفایی

۱۳٩٢/٥/٢٤

حل می شود شکوه غزل در صدای تو

 

ای هرچه هست و نیست در عالم فدای تو

 

هر شب به روز آمدنت فکر می کنم

 

هر صبح بی قرار ترینم برای تو

 

بیدار می شویم ازین خواب هولناک

 

یک صبح جمعه با نفس آشنای تو

 

آدینه ای که میرسی و پهن می شود

 

چون فرش آسمانِ دلم زیر پای تو

 

یک روز گرم و روشن و سرشار می شویم

 

در خلسه ای که می وزد از چشم های تو

 

روزی که با شروع کلام تو مثل قند

 

حل می شود شکوه غزل در صدای تو

 

 

 

(پانته آ صفایی)

۱۳٩٠/۸/۱٤

لب تشنه خوابیدند پای حوض  گلدان ها

 

شاید تو برگشتی و برگشتند باران ها

 

شاید تو برگشتی و شهریور خنک تر شد

 

دنیا کمی آرام شد خوابید توفانها

 

شاید تو برگشتی و مثل صبح روز عید

 

پر کرد ذهن خانه را تبریک مهمان ها

 

آن وقت دور سفره می گویند و می خندند

 

بشقاب ها ، چنگال و قاشق ها ، نمک دان ها

 

آن وقت عطر چای لاهیجان و لیمو ترش...

 

آن وقت رفت و آمد شیرین قندان ها...

 

 

تو نیستی و استکان ها نیز خاموشند

 

ای کاش بودی تا تمام روز فنجان ها ...

 

 

 

پانته آ صفایی

۱۳٩٠/٥/۱۱

شاید این دفعه بیایی و زمین تر باشد

 

حال این مزرعه ی سوخته بهتر باشد

 

شاید این بار که از شهر می آیی در ده

 

خاک آبستن یک حاصل دیگر باشد

 

مردم از بس که برای تو نوشتم برگرد

 

فقط ای کاش که این دفعه ی آخر باشد

 

شاید این بار خدا خواست وَ تا برگشتی

 

صبح با چادر گلدار دم در باشد

 

مردم از بس که خبر های بد آورد کلاغ

 

بزند پشت در این بار کبوتر باشد!

 

 

پانته آ صفایی

۱۳٩٠/٤/۱٢

 

بعید نیست که آن مرد آن سوار نیاید

 

بعید نیست به سر فصل انتظار نیاید

 

بعید نیست که تقویم ها دروغ بگویند

 

به انتظار بمانی ولی بهار نیاید

 

بعید نیست که در سطرهای آخر قصه

 

نتیجه های خوشایند ما به بار نیاید

 

طلسم قلعه ی جادو همیشه بسته بماند

 

و گیسوان بلندم به هیچ کار نیاید

 

...چقدر آخر این شعر منتظر بنشینی

 

و هیچ وقت کسی بر سر قرار نیاید

 

 

پانته آ صفایی

 

۱۳٩٠/۳/٢٧

سلام وارث تنهای بی نشانی ها!

خدای بیت غزل های آسمانی ها!

 

نیامدی و کهنسال‌هایمان مُردند

در آستانهٔ مرگ‌اند نوجوانی‌ها

 

 

چقدر تهمتِ ناجور بارمان کردند

چقدر طعنه که: ((دیوانه‌ها! روانی‌ها!

 

کسی برای نجات شما نمی‌آید

کسی نمی‌رسد از پشتِ نُدبه‌خوانی‌ها))

مسیحِ آمدنی! سوشیانس! ای موعود!

تو ـ هر که هستی از آن‌سوی مهربانی‌ها!

 

بگو به حرف بیایند مردگانِ سکوت

زبان شوند و بگویند بی‌زبانی‌ها

 

هنوز پنجره‌ها باز می‌شوند و هنوز

تهی است کوچه از آوازِ شادمانی‌ها

 

و زرد می‌شوند و دانه‌دانه می‌افتند

کنار پنجره‌ها برگِ شمعدانی‌ها

پانته‌آ صفایی بروجنی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گاهی اگر با ماه صحبت کرده باشی

از ما اگر پیشش شکایت کرده باشی

گاهی اگر در چاه مانند پدر آه

اندوه مادر را حکایت کرده باشی

گاهی اگر زیر درختان مدینه

بعد از زیارت استراحت کرده باشی

گاهی اگر بعد از وضو مکثی کنی تا

آیینه یی را غرق حیرت کرده باشی

در سال های سال دوری و صبوری

چشم انتظاری را شفاعت کرده باشی

حتی اگر بی آن که مشتاقان بدانند

گاهی نمازی را امامت کرده باشی

یا در لباس ناشناسی در شب قدر

از خود حدیثی را روایت کرده باشی

یا در میان کوچه های تنگ و خسته

نان و پنیر و عشق قسمت کرده باشی

پس بوده یی و هستی و می آیی از راه

تا حق دل ها را رعایت کرده باشی

پس مردمک های نگاه ما عقیم اند

تو حاضری بی آن که غیبت کرده باشی!

نغمه مستشار نظامی

 

 

 

 

 

 

۱۳۸٩/٥/٢٠