ای سرو

 


چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی

 

به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی

 

ز تو دارم این غمِ خوش به جهان از این چه خوشتر

 

تو چه دادی‌اَم که گویم که از آن به‌اَم ندادی

 

چه خیال می‌توان بست و کدام خوابِ نوشین

 

به از این درِ تماشا که به روی من گشادی

 

تویی آن که خیزد از وی همه خرمی و سبزی

 

نظرِ کدام سروی؟ نفسِ کدام بادی؟

 

ز کدام ره رسیدی ز کدام در گذشتی

 

که ندیده دیده ناگه به درونِ دل فتادی

 

به سرِ بلندت ای سرو که در شبِ زمین‌کَن

 

نفسِ سپیده داند که چه راست ایستادی

 

به کرانه‌های معنی نرسد سخن چه گویم

 

که نهفته با دلِ سایه چه در میان نهادی

 

 

 

ه. ا . سایه

/ 2 نظر / 8 بازدید
حسن آذری

گاهی لازم است نقشه را از وسط تا بزنم آذربایجان بیفتد روی خلیج فارسی تبریز خوب شود وُ بندر ترکی برقصد گاهی هم باید نقشه را از شرق به غرب تابزنم خراسان را بفرستم به پابوس آهوان کردستان با شعر تازه ای،که ازترس آتش، ازارتفاع افتاده است در وبلاگم "سپیده دمی که بوی لیمو می دهد" به روز شده ام با احترام و افتخار دعوت می شوید به خوانش و گفتگو.

مهدی زارعی

سلام و وقت به خیر. پنجره ی بی اسم با خبر چاپ کتاب " آسمان به روایت پرنده بی پر" باز و بسته شد. سر زدنتون باعث خوشحالی و افتخاره. در پناه خدا...