از یُمن تو

 

از سایه ها  هر چند شد مایوس ، فانوس

 

می جویمت چون شب پره فانوس ، فانوس

 

رویای من این ست: با لبخند محضت

 

روشن کنم در ذهن هر کابوس ، فانوس

 

بیدار خواهد شد تمام شهر این بار

 

آویختم تا جای هر ناقوس ،فانوس

 

تا که نیفتد از رواج اینده با من

 

آورده ام از عهد دقیانوس ،فانوس

 

فانوس دریایی ست سرگردان به وصفت

 

ای با تو روشن کرده اقیانوس  ،فانوس

 

چشم دلم روشن شد از دیدارت ای عشق

 

از یمن تو شد با شبم مانوس ،فانوس

 

شد روشنم حالا که اینجایی محال است

 

خورشید را در خود کند محبوس ،فانوس

 

 

 

امیر اکبرزاده

/ 0 نظر / 8 بازدید