شاید این بار

 

 

 

یادمان رفته که باید خبری سبز شود

 

در شب تیره ی این باغ دری سبز شود

 

آنقدر غرق در اندیشه ی این شب شده ایم

 

یادمان رفته که باید سحری سبز شود

 

جنگل آلوده ی ظلم و بدی و کینه شده

 

وقت آن نیست خدایا تبری سبز شود

 

چند قرن است که یک مرد شده چلّه نشین

 

به امیدی که مگر همسفری سبز شود

 

سیصد و سیزده آیینه که باید برسند

 

اتفاقی که از آن کاش اثری سبز شود

 

تکیه بر نخلِ جگر سوخته ی خشک مکن

 

که بعید است از آن برگ و بری سبز شود

 

شانه ی خسته و لرزان تو را مرد غریب

 

شاید این بار درخت دگری سبز شود ...

 

محسن سلطانی

/ 0 نظر / 20 بازدید