فصل زبور

 

 

نان جوی، آب خوشی، شاخه ی توت و غزلی

 

بزم مهیاست روم در پی خیرالعملی

 

روی تو در آینه ها ورد زبانها شده است

 

کاش که نازل بشود مثل تو ضرب المثلی

 

سوره ی توحید بیا! سایه بگستر به سرم

 

در دل من ریشه زده وسوسه های هبلی

 

از تو سرودم غزل ای طعم خوش نان و نمک

 

بر لب من می شکفد چشمه شهد و عسلی

 

نیمه شبی پهن شده زیر قدمهای دلم

 

بیخودی روح مرا شعر گشوده بغلی

 

نرم بیا در دل من زلزله ی کشف و شهود

 

عشق بنا کرده مرا بی تو به روی گسلی

 

لوح دلم را بنویس ای صحف رمز و رموز

 

نسخه ای از اوج غزل، زمزمه بی بدلی

 

****

 

می شکند پوسته ام تا به تغزل برسم

 

فصل زبور است بیا تا بسرایم غزلی...

 

سردرِ هر بیت غزل عشق تو را حک بکنم

 

شعر تو را می طلبد....

 

 

(صالح محمدی امین)

/ 1 نظر / 35 بازدید
حمیرا

[گل]