چراغی در باد

 

کسی در شط شب تا صبح پارو می زند اینجا
و باد این صوفی آشفته هوهو می زند اینجا

پریشان نغمه ای در پرده این باد پیچیده ست
زنی چنگی مگر بر تار گیسو می زند اینجا

به دنبال نشانی از تو و لبخندهای تو
کسی در خاطراتم سر به هر سو می زند اینجا

پریشان تر ز گیسوی تو و بخت خودم باشم
اگر گیسوی تو با بخت من مو می زند اینجا

در این شبهای دلتنگی ، ز صدها فرسخ سنگی
فراهم می شود اندوه و اردو می زند اینجا

شبیه موج گندم زار، این دل در تپشهایش
نمی یابد کناری هرچه پهلو می زند اینجا

نگاهی منتظر ، هر شب، کنار پنجره ، خاموش
چراغی همچنان در باد سوسو می زند اینجا

 

( محمدرضا ترکی)

 

/ 0 نظر / 15 بازدید