هوای شهرم

 

 

این آخرین نامه

از آخرین کسی است

که برای تو می نویسد

نمی گویم به شهر ما بیا

که حتی سایه های درختان

سبزند

و زیستن روان تر از آب

سرایت کرده به سنگ

اما هستند،درختانی که

طبق عادت

شکوفه می کنند

نمی گویم

ماشین های شهرم

هر صبح

روشن می شوند

که اولین مسافر تو باشی

نه

حتی کم اند اتوبوس های صد تومانی

که آزدای را به دماوند می آورند

و از این همه مسافر

که از دهان مترو بیرون می زند

یکی شان تو نیستی

یکی شان بهار نیست .

نمی گویم

در ها

به امید دیدارت باز می شوند

اما در های بسته امیدوارترند !

همین چند خبر کافی است

تا هوای شهرم را داشته باشی

....

 

 

سید اکبر میرجعفری

/ 0 نظر / 8 بازدید