کلاغ ، پر

 

تلخ

 

خسته

 

بی رمق

 

درد گرفته پاشنه ام از تق تقِ زمین

 

بختکی

 

راس بیقراری ام سرک می کشد

 

کلاغ

 

پر

 

گنجشک

 

پر

 

تو

 

اصلا حواس تو پرت

 

از قد کشیدن های خوش بختی

 

حواس من جمع

 

در زهر شدن های جمعه ها

 

عزیزم

 

تلخی ام از نگفتن درد با تو نیست

 

دوباره نقطه های بی زبان

 

دوباره ویرگول های پر صدا

 

پیراهن شعر مرا

 

تنگ بریده اند

 

 

( اعظم کمالی)

/ 1 نظر / 24 بازدید
طلبه

بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند گل نمی روید.چه غم گر شاخساری بشکند باید این آیینه را برق نگاهی می شکست پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند شانه هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند اللهم عجل لولیک الفـــــــــــــــــــرج[گل]