باید جهان

 

بی مقصد این سوار به جایی نمی‌رسد

 در جاده‌ی غبار به جایی نمی‌رسد

 وقتی مسافر از خطر جاده ترس داشت

 معلوم بود کار به جایی نمی‌رسد

 وقتی که پایِ بسته، پر باز دارد، آه

 پرواز این شکار به جایی نمی‌رسد

 جایی که مُرده شوق شکفتن درون خاک

 با سعی خود بهار به جایی نمی‌رسد

 ابری که شأن دریا را کم شمرده است

 بی کسب اعتبار به جایی نمی‌رسد

 فریاد اگر که روی زمین ناشنیده ماند

 حتی فراز دار به جایی نمی‌رسد

 عاشق دلی که از قفس سینه پر زده‌ست

 دیوانه در حصار به جایی نمی‌رسد

 مرد عمل به بازوی خود تکیه می‌زند

 چون کار با شعار به جایی نمی‌رسد

 باید جهان درون خودش حرکتی کند

بی «سعی»  ، انتظار به جایی نمی رسد

 

امیراکبرزاده

/ 0 نظر / 23 بازدید