او که خواهد آمد

 

 

خواهد آمد با کلید نقره ی اعجاز در دستش

 

با کتاب روشن آفاق - اما باز- در دستش

 

با صبوحی های صبح راستین در نی نی چشمش!

 

با سبویی لب به لب از نشئه ی آواز در دستش!

 

آسمانش عاری از اندیشه ی قفل و قفس  آری

 

خواهد آمد خواهد آمد با پر پرواز در دستش

 

واپسین برگ از چه تقویم از کدامین هفته و ماه است

 

آنچه یک آدینه خواهد شد غزل پرداز در دستش ؟

 

در خطوط چهره پنهان کرده راز اسم اعظم را

 

او که خواهد آمد و آیینه ی آن راز در دستش

 

***

 

آنک آری اوست با چشمی یکی در خون یکی در اشک

 

با زیارتنامه و شمشیر از آغاز در دستش...

 

 

 

علیرضا رجبعلیزاده

 

/ 0 نظر / 31 بازدید