صبح ناامید

 

در بسترِ شبی

 

لبریز خواب های تو را دیدن

 

صبح امیدِ دیدار

 

                     بیدار می شود...

 

آواز کفتران سحر خیز در گلو

 

آیینه ی طلایی خورشید پیش رو

 

در چهره ی شکفته ی خود می کند نگاه

 

آنگاه

 

مسرور و پر غرور

 

در کوچه کوچه  های زمین می رود به راه...

 

این صبحِ تازه نیز

 

مانند صبح های قدیمی

 

از خانه های تک تک مردم

 

دیدار میکند

 

حتی تمام پنجره ها را

 

بیدار می کند

 

مانند صبح های گذشته

 

در گوشهای شهر سوالی شگفت را

 

                                   تکرار می کند:

 

                                  ( او نیست او کجاست؟...)

 

صبح امیدوار

 

با این چراغ روشن              

 

                  این آفتابِ اینهمه پیدا

 

دنبال آفتاب نهان نگاه توست

 

پیدا نمی شوی

 

آنگاه صبح نومید

 

کم کم چراغ خود را خاموش می کند

 

در سوگِ ناپدیدیِ چشم تو خاک را

 

در یک شب دراز سیه پوش می کند...

 

 

(سودابه مهیجی )

/ 1 نظر / 22 بازدید
جهان

درخت انتظارم برگ هایش در خزان افتاد... سلام شعرهاتون حرف ندارن.مخصوصا این غزل قشنگ افسانه ای شد... راستش دوماه قبل که سرباز بودم توماشین بودم داشتم رادیو گوش میکردم دیدم این غزل قشنگ رو خوند خیلی حال کردم.فقط تونستم یه تیکش رو یادداشت کنم بعد بیام نت سرچ کنم.الان اومدم تا سرچ کردم خوشبختانه به وبلاگتون رسیدم.من خودم لیسانس ادبیاتم ولی شاعر نیستم فقط با خوندن شعر لذت می برم بیشتر از غزل خوشم میاد مثل غزل شما و بیشتر غزلهای حافظ.بازم بنویسید حتما میام میخونم.امیدوارم همیشه موفق باشین