سحر قدم هایت

 

بهار آورده گل، تا یار من گیسو برآشوبد

جهان را باز با یک گوشه ابرو برآشوبد

نگاهش را اگر یک لحظه بر گل ها بتاباند

افق روشن شود، دنیا ز رنگ و بو برآشوبد

زمین، مشتاق توفانِ حضورش مانده تا یارم

بیاید، در قدومش سبزه از هر سو برآشوبد

ز رخوت خسته ام، میل جنون دارم، نگاهم کن

که صحرای دلم از گردش آهو برآشوبد

به راهت رود، جاری شد ز چشمانم، قدم بگذار

که از نیزار پلکم دسته های قو برآشوبد

خرامان تر بیا امشب که در سِحرِ قدم هایت

جهان از رنگ و بوی روشن شب بو برآشوبد

 

سیدضیا قاسمی

/ 1 نظر / 28 بازدید
الهام

سلام عزیزم من تورو لینک کردم. لطفا تو هم همین کار و بکن. (عاشقانه ها) به ای اسم :x مرسی.